تبليغاتX
دلم میخواد
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

موضوعات

لینک دوستان
 دنیای تاریک
خوابگرد

























بلبلي

نويسندگان

مطالب سايت
  من به خيال خامم
من به خيال خامم
فكر مي كردم
فاصله يك خط صاف است
كه كشيده مي شود
از اينجا تا آن سوي مرز
نقشه را باز مي كنم
وجب مي كنم
فاصله
تو تا خودم را
دو بند انگشت هم نمي شود
فقط بالا و پايين دارد
پيچ و خم دارد
و من نمي دانم
تو
در پس كدامين پيچ پنهاني
كه نمي آيي
............................................................
از
 سر شب
ابرهاي سياه و
نبودن باران آزارم مي دهد
پشت پنجره نيستم
باز كردم پنجره را
و تو را نفس مي كشم
و غم دوريت را
با هق هق هايم سر مي دهم
و زندگي را
با آه سردي مي نوازم
پنجره را مي بندم
نگاهم پشت پنجره مي ماند
سكوت مي كنم
و مي چكم بر پرده هاي
ايستاده بر پنجره

 ها

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 

دستهايم را که ميگيري...

دستهايم را که ميگيري...

حجم نوازش لبريز ميشود!

گويي تمام رزهاي زرد باغها

با دستهاي بي دريغ تو

براي من

چيده ميشوند

و قلب من

پرنده اي ميشود

به پاکي بيکران نگاهت

پر ميکشد...

و در آن وسعت بي انتها

در خاکستري اندوه ابرها

گم ميشود

دستهايم را که ميگيري...

نگاهم

اين قاصدک هاي بي تاب هزاران شور

در آبي فضا رها ميشوند

و بغض گريه ها

از شنيدن نفس زدنهاي روح

زير هجوم آوار سرنوشت

بي صدا شکسته ميشود...

دستهايم را که ميگيري...

عبور تلخ زمان را

ديگر

نميخواهم که باور کنم.....!

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  دعا
دعا
 
 
 
 
 
 
لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از
 
صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و
 
شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.
 
جان صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی
 
که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم. جان گفت: نسیه
 
نمی‌دم.                                                                                                                                                                                         
 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم چی
 
می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز گفت:
 
اینجاست لیست‌ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. 
 
لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌
 
ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر
 
ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.
 
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده
 
است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود: ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت
 
آن را برآورده کن. مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز خداحافظی
 
کرد و رفت.
 
مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند وزن
 
دعای خالص و پاک چقدر است.......
 
 
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد و پاداش بسیار
 
برد
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  دگر نای پرواز ندارم
دگر نای پرواز ندارم
گفتی پرنده ات اسیر است به دامم
گفتم که دگر من پر پرواز ندارم
گفتی سکوت است چو قفلی بر لب تو
گفتم که دگر میل به آواز ندارم
www.hamtaraneh.com
 
اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی

خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.

با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،

می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده

می نویسم دوباره از اندوه می سپارم

دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم

خسته ام.

خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق

که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب

دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار
....
 
 
 www.hamtaraneh.com
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 

 

 

 

 

 

می نویسم

 

به یاد روزهای انتظار                                                                                  

به یاد لحظه های فرا ق                                                                          

به یاد چشم های اشکبار                                                                   

به یاد سینه های داغ دار                                                        

به یاد خلوت های غم بار

به یاد غروب های دلگیر

وطلوح حسرت بار

 

به یاد او چون پرنده ای                                   

به سوی آسمان پر کشیدو                        

چشم منتظر را تا ابد                       

به انتظار خود گذاشت.  

....................................................................................

 

 

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  فهم عاشقانه هستی
 
 
 
 
عشق، راز است.
حساب عشق از حساب شهوت جداست.
در شهوت هیچ رازی نیست.
شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،
هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.
عشق، با هستی رابطه دارد.
عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.
عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.
شهوت، زاده ی حاشیه وجود آدمی است،
شهوت، نیاز تن است.
بیشتر آدمها با عشق بیگانه اند.
کسانی که عشق را تجربه می کنند،
در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.
همین سکوت و آرامش است که آنها را با روح شان مأنوس می کند.
اگر با روح خود انس بگیری،
عشق تو دیگر یک رابطه نیست،
بلکه سایه ایست که تو را در همه جا همراهی می کند.
عشق به کسی یا چیزی محدود نمی شود.
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
به محض آنکه دستان خود را می بندی،
انها را از عشق تهی می کنی.
وقتی دستان خود را می گشایی،
همه ی هستی در آنها جای می گیرد.
خدا در هممه جهان نمی گنجد؛
فقط دل است که گنجایش او را دارد.
عشق و حقیقت، دو نام یک تجربه اند.
کسی که عشق را تجربه کرده،
 حقیقت را نیز تجربه کرده است.
کسی که حقیقت را تجربه نکرده،
عشق را نیز تجربه نخواهد کرد.
 
عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.
عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،
نه در دستان بسته ی تو.
 
عشق، خود را احتکار نمی کند،
بلکه خود را با دیگران سهیم می شود.
عشق چشمداشتی ندارد.
عشق، سهییم شدن بی قید و شرط است.
عشق، خواهشی ندارد
و جویای تملک نیست.
عشق، سر مستی ِ بخشیدن است.
عشق، نیازی به تظاهر ندارد؛
فقط هست و همین برای او کافیست.
عشق، روح را می پرورد.
هرگز به ملالت نمی انجامد.
عشق های دروغین خوراک ِ نفس اند؛
فقط خویشتن دروغی ات را ارضا می کنند.
بنده ی عشق باش.
ببخش
و از شور و سرمستی ِ بخشیدن بهره مند شو.
عشق را وظیفه تلقی نکن.
اگر عشق را وظیفه تلقی کنی،
همه ی شور و هیجان ِ عشق را از بین می بری.
هرگز گمان نکن که به دیگران بدهکار هستی.
عشق، بدهکار کسی نیست.
وقتی عشق می ورزی،
منتظر پاداش و ستایش نباش.
توقع و چشمداشت،
سیمای ِ قدسی ِ عشق را می آلاید.
عشق ِ حقیقی
هرگز سرخورده نمی شود
و به یأس نمی انجامد.
فهم عاشقانه هستی- مسیحا برزگر

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  نمی خواهم

نمی خواهم برگردی

 

این را به همه گفته ام

 

حتی به تو

 

به خودم

 

اما نمی دانم

 

چرا هنوز

 

برای آمدنت فال می گیرم!

 

چرا هنوز

 

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!

 

تا تو را آرزو کنم!

 

اما هنوز نمی خواهم برگردی

 

می دانی که دروغ نمی گویم

 

اگر هنوز تو را آرزو می کنم

 

برای بی آرزو نبودن است

 

و شاید هم

 

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!

 

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی...

 

 

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
» اس ام اس
»
»

آرشيو
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384

لینکستان

بخش ویژه


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

میلاد

<-blogid->

http://bolbol.blogfa.com

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog