تبليغاتX
دلم میخواد
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

موضوعات

لینک دوستان
 دنیای تاریک
خوابگرد

























بلبلي

نويسندگان

مطالب سايت
  مكر و حيله زن
مكر و حيله زن

روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند
زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد گفت : اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب
زن گفت : خيلي خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش
مرد با دستپاچگي پرسيد تو دختر كي هستي؟
زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد دختر قاضي شهر
مرد گفت : عروس شده اي يا نه؟
زن گفت : نه
مرد گفت : چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد
مرد پرسيد چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف‌ها آن ها را دست به سر مي كند
مرد گفت : اي دختر زن من مي شوي؟
زن گفت : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند
مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟
دختر گفت : اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو
مرد گفت : بسيار خوب
و رفت پيش قاضي گفت : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم
قاضي گفت : خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد
مرد گفت : دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم
قاضي گفت : حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است
و همه اهالي شهر را جمع كرد عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است

مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند
اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت
مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي
يك روز ديد همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟
زن خنديد و گفت : من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟
مرد گفت : ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن گفت : اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار
زن گفت : اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد
مرد گفت : هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم
زن گفت : اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري
مرد گفت : قول مي دهم
زن گفت : حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند

مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانه قاضي و در زد
قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است قاضي از دامادش پرسيد اين همه مدت كجا بودي؟
مرد جواب داد اي پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت : اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه
كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد جناب قاضي سگم را كجا ببندم؟
يكي مي گفت : جناب قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي
ديگري مي گفت : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده
يكي مي گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود
ديگري مي گفت : بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي
قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت : تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو
مرد گفت : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟
قاضي گفت : كي از تو مهريه خواست؟
مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد .

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
www.hamtaraneh.com
 
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com
www.hamtaraneh.com

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  چه بر سرم می آید ؟
دارد چه بر سرم می آید ؟
چشمانم را بسته ام و گذاشته ام ثانیه ها لحظه هایم را اعدام کنند
کم آورده ام
نا توان شده ام در برابر روزها
! خسته تر از آنم حرفی بزنم، یا گاهی داد تا شاید کمی سبک شوم
تنهاییم هر روز پر رنگتر می شود
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت !؟
اینجا کسی نیست برای حرف زدن
یا حتی اگر کسی هم باشد
حرفهای من از جنس دیگری است
! کسی چیزی نمی فهمد از آن
ولی
ولی دلم می خواست کسی بود و می فهمید تنهایی چه دردی دارد
وقتی دلم تو را می خواهد و هیچ گاه نیستی
بعضی وقتها آرزو می کنم کاش خیال بودنت هم هرگز نبود
! کاش نبودی
کاش نبودی تا من هر روز و هر لحظه احساس دلتنگی نکنم
دستانم را در هوا رها می کنم
ولی نیستی
نیستی تا آنها را بگیری
نیستی تا باورم شود هنوز هم هستم
... چه سخت می گذرد بر من
دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر آنچه بوده و هست
من احساساتم را کشته ام
چه دردی می کشند
من به خودم و احساساتم خیانت کرده ام
آنها توان اینهمه سختی را نداشتند
دردم می آید
من درد دارم
هی من، می بینی
دیگر تو را هم برای خودم ندارم
چقدر تنهایم
تنهای تنها
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  خدا
 
 
 
 
 
 خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش
 می گيرد و بغضش می ترکد، می آيد سراغت. من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب می کند و چشمهايش را می بندد و می گويد: من اين حرفها سرم نمی شود. بايد
 !دعايم را مستجاب
کنی
 
 
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس می کند؛همانی که نمازهايش
يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو. حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که مرا خيلی خوب می شناسی. تو اسم مرا 
 ....می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم اما
 
 
 
خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچ چی که دروغ است؛چرا يک کمی می دانم. اما اين يک کمی خيلی کم است. راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛حتی به مادرم
 
 
 
 
 
 
از يک جايی شروع کن. تو هم يک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. يک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عيبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی. راستی تو چه برنامه ای داری؟می خواهی توی دفترت چه کار کنی؟به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برايش بنويسی؟
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
برو ! وقت رفتنه!
نازنینم:
سرانجام سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن!
سهم من از عشق , چیزی بیشتر از رویایی دل انگیز و شیرین نبود.
ولی حالا به همین رویای شیرین قانعم!
برو و نگذار نگاه سرد و بی مهرت حلاوت این رویا را
به تلخی بدل کند...
به همین رویای شیرین قانعم!
به رویایی که که با گذراندن آن از ذهن و قلب
عطری دل انگیز تمام وجودم را پر میکند !
آرامشی عجیب در درونم موج میزند!
عزیز دل:
یاد تو را به آن روز که اولین بار دیدمت خلاصه میکنم
و روزهای تنهایی و بی مهری را خط میزنم
تا همچنان در ذهنم نجیب و مغرور جلوه کنی,
همان طوری که همیشه بودی و هستی و خواهی بود .
نمی خواهم برایت از تنهایی هایم بگویم ...
از چشمان همیشه منتظرم...
از بی قراری هایم...
از گریه های شبانه ام درکنج عزلت و غم...
نمی خواهم بگویم که اینها بهای عشق است.
دریغا که عشق من در باورت نگنجید
و شکوفه های محبت در قلبت جوانه نزد.
عزیزم :
می دانم که خسته شده ای
می دانم که تاب ماندن نداری
می دانم قصدت رفتن است.
برو که دیگر وقت رفتن شده!
 تو پرنده هستی و من گل
خاصیت پرنده رهایی و رفتن و پریدن است
و بخت گل ماندگاری و اسارت خاک  و پرپر شدن .
برو و حتی نگاهی به پشت سرت نکن که
دلم بیش از این نلرزد !
اگر بگویی خداحافظ جوابت رانمی دهم
فقط رفتنت را تماشا میکنم
نگو خداحافظ که پل برگشتنت ویران می شود!
برایت پلی میسازم از جمله ((به امید دیدار دوباره))
که اگر خواستی برگردی راهی برای برگشتنت باشد.
برو و یادت باشد که اینجا همیشه قلبی به خاطر تو در طپش است.
هر چند که می دانم فراموشم میکنی.
فراموش میکنی کسی را
که باتمام وجود دوستت دارد .
عزیزم ,میدانم
که مرا فراموش میکنی
...    
 
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  عشق حقیقی
 
 
حکایت
عشق حقیقی

 
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
 
...............................................................................................
براي كشف درياهاي جديد بايد شهامت ترك ساحل آرام خود را داشته باشيد اين جهان جهان تغيير
است نه جهان تقدير
اگر كسي تو را آنگونه كه مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
هرگز توان خودت را در تغيير دادن خويش دست كم نگير
هرگز توان خودت را در تغيير دادن ديگران دست بالا نگير
به ياد داشته باش برنده ها كاري را انجام مي دهند كه بازنده ها دلشان نمي خواهد انجام دهند
 حالا يه جوك
از يه ني ني ميپرسن كه عشق يعني چي؟
ميگه: اخش يحني بذالي اونم از پفكت بخوله اما فقط دوتا دونه ها
 
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
 
واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
 
 و کلمه ها را ،
 
  که شاید جمله شود
 
                و شاید معنی شود ...
 
 
 دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،
 
 دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
 
                           و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...
 
 
 چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده
 
 چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده
 
 و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،
 
 و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
 
 بی قلم  بگویی ،  
 
تر کرده ...    
 
 همه چیز از من گرفته شده ،  
 
 نه ...  
 
 خود گرفتم ، ناخواسته ،

            شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
 
 و ... اینک سکوت ...
 
 بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ،
 
 با تو که سکوتم را خواهی شنید ،
 
 و البته دلی دارم پر از امید ،
 
               که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..
 
 ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،       
 
 کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،
 
 تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
 
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام ...
 واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،
 
 و کلمه ها را ،
 
  که شاید جمله شود
 
                و شاید معنی شود ...
 
 
 دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،
 
 دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،
 
                           و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...  
 
 
 چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده
 
 چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده
 
 و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،
 
 و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و
 
 بی قلم  بگویی ،  
 
تر کرده ...    
 
 همه چیز از من گرفته شده ،  
 
 نه ...  
 
 خود گرفتم ، ناخواسته ،

            شاید هم خواسته ولی ندانسته ..
 
 و ... اینک سکوت ...
 
 بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ،
 
 با تو که سکوتم را خواهی شنید ،
 
 و البته دلی دارم پر از امید ،
 
               که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..
 
 ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،       
 
 کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،
 
 تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :
 
بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام .
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  عشق یا شهوت ...
عشق یا شهوت ...
تعبیر عاشقانه افراد
 
طولانی هست ولی توصیه می کنم سر فرصت بخونید چون خودم از خوندنش لذت بردم .


آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟

شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی .

چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت .

شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .

عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .


تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .

دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .

هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .
 
چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .
 
وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .

عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .

در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی .

وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .

به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .

وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .

با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟

تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیف تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .

عشق یعنی خود را آگاهی رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .

سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .

هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .

هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .
 
مجله روانشناسی - جامعه
اردیبهشت
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
سلام دوستای هميشه همراه من
 
                    
تا به حال از داستان خواستگاری پسر نوح و دختر هابيل چيزی شنيده بودين؟
پس بخونيد و دربارش خوب فکر کنيد
 
<<خدايم لابه لای طوفان بود>>
 

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز
غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد
دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست
پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت
من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابيل
پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گويد: آیا همسريش را سزاوار بودم؟
 
 
 
دوستان! اميدوارم با خوندن اين داستان یه خورده به خودمون بيايیم و کمی در باره ی خودمون فکر کنيم
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
» اس ام اس
»
»

آرشيو
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384

لینکستان

بخش ویژه


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

میلاد

<-blogid->

http://bolbol.blogfa.com

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog