|
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم..
شراب خورده ام از دست یار تا به سحر
ضرورت است که درد سر خمار کشم..
(سعدی)
سلام بعد از چندین ماه
به فاصله ی این چند ماه که نگاه می کنم قطار قطار تصویر های در هم است از بودن و نبودنی گژتاب و دیگر منی که له شده است.
بگذریم
نه اینکه دست ظریف تو گور کن باشد
نه اینکه پیرهن پاره ام کفن باشد
نخواست دست زمانه که دست کوته من
برای سینه ی داغ تو سوتین باشد
و کاش ماشه ی انگشت من چکانده شود
و مغز کودک من را گلنگدن باشد
] مرا ببوس [
نه..
من را رها کن و رد شو
که بوسه های تو حیف است مال من باشد
خدا طناب مرا از تن تو تابیده
ـ نخی که دار ترین شکل یک بدن باشد ـ
و بعد خواست که اعجاز را تمام کند
و گفت آهن سردی مذاب تن باشد
من و صراحی سرشانه های عریانت
خدا کند که تمام تنم دهن باشد
سیاه چال تو لرزید و پر شد از ریزش
که قطره قطره به سرباز من وطن باشد
قطار خسته صدا می زند مرا ایکاش
بهشت گم شده زیر همین ترن باشد
خدا مرا به جهنم رها کند اما
جهنمی که خودش گفت شکل زن باشد. |