تبليغاتX
دلم میخواد
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

موضوعات

لینک دوستان
 دنیای تاریک
خوابگرد

























بلبلي

نويسندگان

مطالب سايت
 
عیدتان مبارک
 
سالی پرباروسرشاراز خوشی وموفقیت براتون آارزومیکنم
 
........................................................................................................
 
 
من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
 
 
 
 
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
چرا من......؟
چرا تو......؟
چرا ما........؟
در اینجا ، در آنجا و در هر جا.......؟
به گرد فتنه میگردیم......؟
چرا ما.....؟
همچو رودی پرتوان
همواره
خروشان
بی امان
هر لحظه
در هم پیچیده
بر هم کوبیده
با هم.......
در تاریکی مطلق
پنجه در پنجه
رخ در رخ
پیوسته با هم میجنگیم.........؟
برای چه......؟
بجای رفتن
رسیدن به اقیانوس آ رام کمال
و
دره گرداب عصیان
طغیان
جهل و بدبختی
به گرد هم می گردیم
و
در اعماق پستیها
فرورفته می چرخیم
و
بیهوده گرد هم میچرخیم
چرا ما....؟
چرا در منجلاب
نکبت و ذلت
فرو رفته ........؟
چرا در چاه خود خواهی فورافتاده؟
چرا چون خرمگسی
بر روی زخمهای پوسیده و گندیده
به دنبال پلیدیها
زشتیها
پستی ها میگردیم؟
چرا.....؟
برای چه...................................................................................؟
 
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
راز شقایق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
 
***************************************
یا حق
 
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 

"هیچ کس"، معشوق توست

  

عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.


او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.


و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

 

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.


خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.


عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

 

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.


خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.


و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.


عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.


عرفان نظرآهاری

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  (تنهایی)
 

 

 

 


 به تو نگاه می کنم
 به دور دست
 به نقطه تاریک عمرم
 به جایی نگاه می کنم که روزی به واسطه تو
بر قله آن می ایستادم
 به جاده نگاه می کنم
 جاده ای که روزی همه دلخوشی من بود
 روزی گفتم تنهایی خیلی تنها
گفتی با تنهایی تنها ترم
 به خود می گویم که چرا
 که چرا رفت و نگاه نکرد
 چرا چشمان خسته و گریان مرا ندید
 چرا رفت وعشق را با خود برد
 بازهم به دور دست نگاه می کنم
 باز هم به نقطه ای سیاه نگاه می کنم
چشمهایم را می بندم
 چشمهایم را از جاده بر می گردانم
آن روز یادت هست
 آن روز را به یاد می آوری
 روزی که به تو گفتم دوستت دارم
 روزی را که قلبم را به تو تقدیم کردم
 روزی که پلک هایم قدرت زدن نداشت
 چون چشم هایم به چشمانت خیره بود
  روزی را به یاد می آوری
 که عاشقانه از درد هایم برایت سخن گفتم
 آن را برای تو کنار گذاشته ام
 قلبم را می گویم
 قلبی که از غصه و درد سنگین است
 قلبی که مالامال از محبت خالیست

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 

گفته ها و افکار

یک بوکسور را در نظر بگیرید که در حال ورودبه رینگ به خودش می گوید:"من بازنده ام , به طور حتم جا می زنم!" فکر می کنید چقدر دوام خواهد آورد؟
خواننده ای را در نظر بگیرید که در حال بالا رفتن از پله های محل اجرا با خودش می گوید :"وای بر من!محال است از صدای من خوششان بیاید !" فکر می کنید این خواننده ,چقدر خوب خواهد خواند؟
این طرزفکر , نتیجه ای جز ناکامی ندارد.با این حال بسیاری از ما هر روز ازاین دستورالعمل پیروی می کنیم .به طور مثال به خودمان می گوییم :
"من چاق هستم."
"من کم حافظه ام."
"من دست و پا چلفتی هستم."
و بعد در شگفتیم که چرا شکست می خوریم؟
اگر انتظار فراموشکاری از خودتان داشته باشید, فراموشکار خواهید شد.اگر انتظار شکست داشته باشید,به سرتان خواهد آمد.
و اگر انتظار رفتار ابلهانه از خودتان داشته باشید, همین طور خواهد شد. چگونه مثبت فکر کردن را شروع کنیم ؟
قدم اول اینست که مراقب زبان خود باشید! دقت داشته باشید,که درباره ی خودتان چه می گوئید. از امروز هیچوقت در مورد خودتان بد نگوئید.
هیچ وقت به دیگران نگوئید "من نا امیدم, من همیشه کار را خراب می کنم . دوستانم همیشه مرا ترک می کنند و ..."
با خود عهد ببندید:"از امروز من خودم را سرزنش نخواهم کرد.اگر هیچ چیز خوبی برای گفتن در مورد خودم نداشته باشم , دست کم دهانم را بسته نگه خواهم داشت ."
شاید کنترل کردن افکارمان مشکل باشد , اما میتوانیم آنچه از دهانمان خارج می شود را کنترل کنیم.وقتی ما زبان خودمان را کنترل می کنیم , کم کم تفکر های مثبت نیز به دنبالش خواهند آمد و کم کم زندگی بهتر می شود .
در یک کلام ,
ما همان خواهیم شد که در فکر خود ساخته ایم. 

 

 

 

****************************************************

به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم
من از در خونه دل همه رو جواب كردم
گفتم براي چيدنت گلي از گلزار بهشت
ديگه به اميد خدا ميرم به سوي سرنوشت
زدم به قلب زندگي براي انتخاب يار
قرعه به نام تو زده سهم من و اين روزگار
عاقبت يار ديگه خوب و بدش به دست توست
بذار كه سربلند باشيم شكست من شكست توست
من دوست دارم را به تو راحت گفتم
گفتم ولي از روي صداقت گفتم
گاهي وقتي كه مي خوام به ياد تو گريه كنم
اشـــك بيكسي من گونه هامو مي سوزونه
تا مياد خنده ي رو لب هاي من جون بگيره
ياد چشمات روي لبخند من و مي پوشونه
جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه
كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه
در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه
گل هاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه
كاش مي شود با مهربوني پُـر كنيم فاصله ها رو
من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه
من مي خوام اما چه فايده دل تو نا مهربونه
جاي خاليت مثل يك خار توي چشمام ميشينه
كور ميشه بي تو انگاري دنيا رو نميبينه
من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم
هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم
روز شب بوده دعايي من سلامت بودنت
پس چرا آتش شدي از شعله هايت سوختم
خيلي دوست دارم

       

                                                                       شاد باشید

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

  کوچکی

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم


            اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم


            کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

از نگاهش می توان خواند


            اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی

فهمد


            و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


            سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟

 

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم
نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم
همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده وماندن صعب و محال است
چه باید بکنم  گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده
محنت ایام خردم کرده
 
 
که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید
پای در گل فرو مانده ورفتن محال
نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم
زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر
من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد
نه امیدی دارم نه دلبستگی0
 
آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است وآنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش
به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد
دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت
 
سنگ صبورم به من تو بگو  چه زمان عذاب وجدان آنها را بیدار خواهد کرد
و چه زمان لب هایشان به افشای حقایق گشوده خواهد شد؟
هر گاه بر میگردم وبه گذشته می نگرم
افسوس جانگدازی بر لب می نشانم
و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندم از دل بر می خیزد
آه بلندم از دل بر می خیزد
                  بر می خیزد
                        بر می خیزد
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
عبور از کوچه باغهای خاطره باز دلم را فشرد اما در آن سالهای دور کوچه باغها شکل دیگری داشتند برگهای سبز و جویهای روان در خاطرم مانده اما امروز برگها روی زمین ریخته اند و کسی نیست که آنچه را جمع کند و جرم آنها فقط و فقط زردی است راستی آن بوته عقاقی که شاخه ای از آن برایت چسده بودم هنوز سبز است و منتظر است تا شاخه ای از آن بچینند اما افسوس که دیگر این کوچه ها
..........بی عبور شده اند
و بازهم  در این کوچه ها تنها قدم می زنم
 
  تا شاید رد پایی از تو ببینم
 
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
تا کدوم ستاره دنباله تو باشم اخه


تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
**********************************************
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

 
 
   
 
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي.....وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....وقتي احساس‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌‌‌‌‌‌كني احساس مي كني هيچ كس تو را درك نمي كنه وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه
        موضوع:     نويسنده: میلاد  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
» اس ام اس
»
»

آرشيو
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384

لینکستان

بخش ویژه


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

میلاد

<-blogid->

http://bolbol.blogfa.com

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog