تبليغاتX
دلم میخواد
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
لینکستان
تماس با ما

موضوعات

لینک دوستان
 دنیای تاریک
خوابگرد

























بلبلي

نويسندگان

مطالب سايت
 

 

 

ما با هم حرف مي زنيم بي آنکه پرده هاي ضخيم فاصله را کنار بزنيم.
گاهي فکر مي کنم چقدر هراس ... چقدر هراس. هراسِ از دست دادن ... هراسِ به دست آوردن ... هراسِ طلب کردن ... وانهادگي ... و تنهايي.

ما با هم حرف مي زنيم بي آنکه در چشمهاي هم نگاه کنيم.
ما در سکوت عشق مي ورزيم. بي هيچ گفتگويي. و لبهايمان ديگري را مانند تکه زميني شاداب و پرعلف چرا مي کند. و ما چشمهايمان را مي بنديم و مي گذاريم بوسه ها و نفسها به جاي ما سخن بگويند و لذت و هراس را مثل ميوه هايي رسيده دانه به دانه از گوشه ي لب ... از گودي ملتهب پايين گردن -آنجا که با آن خط منحني چشمگير به تن پيوند مي خورد- و از سرشانه هاي ديگري با دندانهايمان به نرمي مي چينيم و چيزي را مثل بغض با آن طعم آشنايش زير دندان هايمان مزمزه مي کنيم.

ما با هم حرف مي زنيم بي آنکه در چشمهاي هم نگاه کنيم. حرف مي زنيم بي آنکه از هراسهامان عبور کنيم. تو گريه مي کني ... من درد را همراه با اکسيژن هوا به درون مي کشم و دستم را دراز مي کنم و اشک را از گوشه ي چشم تو پاک مي کنم. دستم را به آرامي مي چرخانم و به سرانگشتم که مرطوب است خيره مي شوم. با نوک زبان سرانگشتم را پاک مي کنم. چشمهايم را براي يک آن می بندم و حس شوري اشکهايت را به همراه طعم شيريني که از گزيدن لبهايت در دهن دارم يکجايي به حافظه مي سپازم. حس اين لحظه را.

با خودم فکر مي کنم چقدر هراس ... چقدر هراس.
هراسِ از دست دادن ... هراسِ به دست آوردن ... طلب شدن ... تنهايي. من از ماندن مي ترسم و از رفتن مي ترسم و از تنهايي و از پيوند مي ترسم و تو از من مي ترسي و از خودت مي ترسي و از نامعلوم که عطشش تو را رنج مي دهد. ما با حسي توامان سرکشي ميکنيم و تن مي سپاريم. مي داني ... آن حس عميق دوست داشتن بي واسطه که با هراس مخلوط مي شود، گاهي در دهانم طعم پوسيدگي مي گيرد ... طعم بزرگ شدن. طعم سالخوردگي.

در محوطه ي وسيع بادگير مي ايستيم. تو مرا در آغوش مي گيري و به سختي مي فشاري ... انگار مي خواهي استخوانهاي تيره ي پشتم را خرد کني ... دستهايم را روي قفسه ي لاغر و ورزيده ي سينه ات مي گذارم و خودم را به زحمت از تو جدا مي کنم و راست در چشمهايت نگاه مي کنم. فکر مي کنم چقدر راه مانده است ... شانه بالا مي اندازم. راه را بايد رفت. مي دانم.


 

 

 

 

 

        موضوع:     نويسنده: میلاد  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
» اس ام اس
»
»

آرشيو
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384

لینکستان

بخش ویژه


designed by: parstheme.com , all rights reserved

<-blogid->

میلاد

<-blogid->

http://bolbol.blogfa.com

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

دلم میخواد

قالب پرشین وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog